تبليغاتX
سکوت تلخ

سکوت تلخ

 

صبر کن سهراب........

 

قایقت جا دارد ؟

 

من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم...

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:32 توسط نفس|

 

چه نقاش ماهري است

 

فکر و خيال

 

وقتي که دانه دانه موهايت را سفيد مي کند . . .

 

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 12:25 توسط نفس

 

پشت چراغ قرمز

 

پسرکی با چشمان معصوم و دستانی کوچک گفت :

 

چسب زخم نمی خواهید ؟

 

پنج تا ُ صد تومن

 

آهی کشیدم و با خود گفتم :

 

تمام چسب زخمهایت را هم که بخرم

 

نه زخمهای من خوب می شود

 

نه زخمهای تو ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 9:18 توسط نفس|

 

پیش از آنی که  عزادار  محرم   باشی

 

سعی کن در حرم دوست تو محرم باشی

 

خاک از حرمت شش گوشه او حرمت یافت

 

گر شوی خاک رهش قبله عالم باشی

 

منزلت نیست تو را بی مدد مهر حسین

 

گرچه موسی شوی و عیسی مریم باشی

 

گرچه نیکوست بر اندوه و غمش ناله زدن

 

سعی کن زینت این روضه و پرچم باشی

 

همره زمزم اشکی که تو را بخشیدند

 

می توان محرم بیت لله اعظم باشی

 

شادی هردو جهانت بخدا تامین است

 

گر در این ماه عزا همسفر غم باشی

 

صاحب بزم حسینند علی و زهرا

 

نکند غافل از این محفل ماتم باشی

 

به همان دست و سر و سینه مجروح قسم

 

شرط عشق است بر این زخم تو مرحم باشی

 

خوش بحال تو وفائی که خدا خواسته است

 

همچنان کعبه عزادار محرم باشی

 
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 9:55 توسط نفس|

 


نیا باران

 

 زمین جای قشنگی نیست

 

من از جنس زمینم

 

خوب میدانم

 

که گل در عقد زنبور است و اما

 

یک طرف سودای بلبل

 

یک طرف خال لب پروانه را هم

 

دوست میدارد

 

من از جنس زمینم

 

خوب میدانم

 

که اینجا جمعه بازار است

 

و دیدم عشق را

 

در بسته های زرد و کوچک نسیه میدادند

 

در اینجا قدر نشناسند مردم

 

شعر حافظ را به فال کولیان اندازه میگیرند

 

نیا باران

 

زمین جای قشنگی نیست...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 9:9 توسط نفس|

 

کفشهایم که جفت می شوند

 

دلم هوای رفتن می کند

 

من کودکانه بیقرار تو می شوم

 

بی آنکه فکر کنم چه کسی دلتنگ من خواهد شد...

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 10:12 توسط نفس

خدایا

 

کودکان گل فروشت را می بینی ؟

 

مردان خانه به دوش

 

دختران تن فروش

 

مادران سیاه پوش

 

پسران کلیه فروش

 

زبانهای عشق فروش

 

انسانهای آدم فروش

 

همه را می بینی ؟!

 

میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم

 

دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد...

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 10:7 توسط نفس|

 

هر چه میروم......

 

نمیرسم !

 

گاه با خود فکر میکنم

 

نکند من باشم کلاغ آخر قصه ها  !!

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 10:3 توسط نفس

 

باغ بی برگی


 

روز و شب تنهاست


 

با سکوت پاک غمناکش


 

باغ بی برگی


 

خنده اش خونیست اشک آمیز


 

گربه چشمش پرتو گرمی نمی تابد


 

و به رویش برگ لبخندی نمی روید،


 

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 10:17 توسط نفس|

      

کاش همیشه در کودکی میماندیم

 

تا بجای دلهایمان

 

سر زانوهایمان زخمی میشد...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 9:47 توسط نفس

 

چون نوای دل هر مرغ غریب

 

دل من می خواند

 

خستگی های زمین را ُ که به دل می ماند

 

چون صدایی که به عمرم نشنیده است دلم

 

یا که در سوی دگر ُ جای دگر می خوانی

 

می دانم

 

آن صدایی که به نرمی نسیم

 

و به سرمستی باد

 

چون صدای پر گنجشکک ناز

 

بر دلم می ماند

 

می دانم ُ می دانم

 

چون نگاهی که ندیده است کسی

 

به تمامی همین عمر پر از حادثه ام

 

چه پر از شور و نوا می ماند

 

می دانم ُ می دانم

 

ز چه نازیُ به چنان ُ مست و خراب آلودم

 

که من وحشی نارام

 

چه مسحور نگاهی ماندم...

 

چه قسم نامه سختی

 

به دو دستم زده است عهد فلک

 

که زدیدار تو من ُخاک زمین می مانم

 

می دانم ُ می دانم

 

با صدایت نفسم را مشکن

 

بغض صد ساله احساس مرا می خوانی

 

می دانی ؟می دانم

 

تو کجا حال دل چله نشینم دانی

 

عاقبت ُ عیش شب مرده دلی می مانم

 

می دانم ُ می دانم

 

پس کجایند

 

همه عشق و صداقت که خدا

 

آخرش دست من و روح مرا برخواند.

 

پس کجا واماندم ُ

 

که خدایم به دگر بار سحر

 

پاسخ بغض مرا ناخوانده است

 

دست احساس تو شاید ُکه مرا بردارد

 

می دانم ُ می دانم

 

چشم های همگان را به نگاهت دیدم

 

لیک آن لحظه خاموشی چشمان تو را ُ

 

 می نالم

 

می دانی ُ می دانم

 

شعر احساس مرا می داند

 

لیک آن نغمه زیبای تو بس

 

می دانی ُ می دانم...

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 11:21 توسط نفس|

 

Va_ama_Eshgh/join

بر ساحت خاک رد پایش گم شد

در هاله ای از عطش ُ صدایش گم شد

وقتی به هم آغوشی مین ها می رفت

پرپر شد و عاشقانه هایش گم شد

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 7:50 توسط نفس

 

لحظه های تنهایی - 98ax.com

 

خسته شدم

 

می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.

 

خسته شدم بس که از سرما لرزیدم...

 

بس که این کوره راه ترس آور زندگی را

 

 هراسان پیمودم

 

زخم پاهایم به من میخندد...

 

خسته شدم

 

بس که تنها دویدم...

 

اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن...

 

می خواهم با تو گریه کنم ...

 

خسته شدم بس که...

 

تنها گریه کردم...

 

می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم

 

و شانه هایت را ببوسم...

 

خسته شدم بس که تنها ایستادم

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 11:39 توسط نفس|

 

کوله بارت بر بند ،

 

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد

 

 که به مقصد برسیم

 

بشناسیم خدا

 

 و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم ،

 

میشود آسان رفت

 

میشود کاری کرد که رضا باشد او .

 

ای  سبک بال

 

در دعای سحرت ، هرگز از یاد نبر ،

 

من جا مانده بسی محتاجم . . .

 

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 7:34 توسط نفس|

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 12:51 توسط نفس

 

گل و کادو نمی خواهم دیگر

 

برایم می خواهم انار دانه کنی

 

حرف بزنی

 

قصه بگویی

 

تا ماه طول بکشد

 

بالش طول بکشد

 

روی شانه و موهایم تمام نشود زودی دست ات

 

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 8:40 توسط نفس

 

 

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ،

 

 با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا

 

نبینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

 

 دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ،

 

دستانم را کمی کنار می زنم

 

و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم

 

نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ،

 

 چیز زیادی نیست و از من

 

 نیز چیزی نمانده است

 

جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم

 

 که چرا حقیقت زندگی را از

 

من پنهان کرد... !؟

 

و تو ای سنگ صبور

 

لحظه لحظه های عمر کوتاه من ،

 

چقدر بی کس و تنها ماندی !

 

جواب صفحه های سفیدت را چه دهم

 

که من نیز

 

بی وفایی را

 

 از زمانه آموختم...

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 9:25 توسط نفس|

 

جلوتر نیا!

 

خاکستر می شوی

 

اینجا دلی را سوزانده اند...

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 14:8 توسط نفس

 

بی آشیانه را شوق ماندن نیست

 

سنگ بر زمین ننداز

 

من خود پریده ام...

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 14:5 توسط نفس

 

فریادها مرده اند

 

سکوت جاریست

 

تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است

 

میگویند خدا تنهاست

 

ما که خدا نیستیم

 

چرا تنهاییم!!!

 

نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 12:44 توسط نفس

پرواز پرندگان

 

در آبی آسمان هر کجا

 

چشمانم را

 

کودکانه به دنبال می کشد

 

و روحم

 

در خواهش گنگ پریدن

 

خوابهای شبانه ام را

 

تفسیر می کند

 

کسی چه می داند

 

شاید دستهایم

 

تقدیر بالهای پرواز است

 

که هنوز چیزی از اوج

 

به خاطر دارد...

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 14:2 توسط نفس|

 

تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دم سازه

 

صبوری های تو مادر منو به گریه میندازه

 

مثل یک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم

 

از اون لالاییات مادر بخون بازم توی گوشم

 

برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی

 

 برای اشکهای من همیشه آستین بودی

 

 تو ای همیشه غم خوارم

 

 تو ای مطرح ترین یارم

 

به نام نامی مادر

 

 همیشه دوستت دارم...


 

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 9:25 توسط نفس

 
 
 
                      به بهشت نمیروم اگر
 
 
                       مادرم آنجا نباشد......
 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 12:21 توسط نفس

 

روزی لقمان به پسرش گفت :

 

امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

 

اول اینکه
 
 
سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
 
 
دوم اینکه
 
 
در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !
 
 
سوم اینکه
 
 
در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!
 
 
پسر لقمان گفت :
 
 
ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم
 
 
چطور من  می توانم این کارها را انجام  دهم؟
 
 
لقمان جواب داد :
 
 
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری
 
 
هر غذایی که میخوری
 
 
طعم بهترین غذای جهان را می دهد . 
 
 
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی
 
 
 در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی
 
 
بهترین خوابگاه جهان است . 
 
 
اگر با مردم دوستی کنی
 
 
در قلب آنها جای می گیری 
 
 
 آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...
 
 
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:41 توسط نفس|

 
وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم
 

پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم
 

وقتی که از دستش دادیم دنبال خاطراتش می گردیم

 
و همچنان تنها می مانیم!!

 
  
هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند.
 
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 10:51 توسط نفس


 


 

به میهمانی تو آمدم در خلوت ترین شب دنیا ،

 

 آنگاه که برایم آمیزه ای از مهر و محبت بودی

 

آمدم تا با تو بمانم ، تا آخر دنیا ،

 

 تا زمانی که شعرها هستند و من وجود دارم . . .

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 13:39 توسط نفس|

 

دلت شاد و لبت خندان بماند


برایت عمرجاویدان بماند


خدارا میدهم سوگند برعشق


هرآن خواهی برایت آن بماند


بپایت ثروتی افزون بریزد


که چشم دشمنت حیران بماند


تنت سالم سرایت سبز باشد


برایت زندگی آسان بماند


تمام فصل سالت عید باشد


چراغ خانه ات تابان بماند


 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 13:26 توسط نفس

 

خداوندا ! اگر در کار تو چون و چرا کردم

 

خطا کردم.

 

و گر در ناامیدی ، تکیه جز بر کبریا کردم ،

 

خطا کردم.

 

اگر جز بر تو ، دل بستم به لذت های این دنیا ُ

 

حلالم کن.

 

وگر دل را به عشق نازنینان مبتلا کردم ،

 

خطا کردم.

 

اگر اسمی به جز اسم تو آمد بر زبانم ،

 

من پشیمانم.

 

و گر در نیک روزی ، غفلت از شکر و دعا کردم ،

 

خطا کردم.

 

اگر لغزیده گاهی ذره ای پایم ، ببخشایم .

 

و گر از فرش زیرم اندکی پا را فرا کردم ،

 

خطا کردم.

 

من آن روزی که گفتم عشق را دیدم ،

 

 نفهمیدم

 

که عشق اول و آخر تویی عشق آفرینا، من

 

خطا کردم.

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 7:40 توسط نفس|

 

ولنتاین 2009 گالری عکس

 

شب عشق است

 

و هر کس دست یار خویش می بوسد،

 

غریبم، بی کسم،

 

من دست غم ،غم دست من بوسد،

 

ولنتاین مبارک...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 9:23 توسط نفس

من به تو مینگرم

 

و تو در چشم من میخوانی

 

که تو را میخواهم

 

تو به من مینگری

 

من در آن برکه ی آرام و زلال

 

که به ناگه پر از چین و شکن میگردد

 

و در اعماق سیاه چشمت دفتر عشق تو را میخوانم

 

که مرا میخواهی

 

بگمانم که سخن باید گفت

 

من از سد سکوت میگذرم

 

و اکنون باتو سخن میگویم

 

که تو ای دشت گل یاس سپید

 

که تو ای اشک گل باغ امید

 

که تو ای چشمه نور

 

به هلال همه شبهای سیاه

 

که تو را میخواهم

 

به سپیدی گلوی تو قسم

 

که تو را میخواهم

 

که تو را میخواهم.........

 

و من فریاد میزنم

 

در اعماق سکوت تو

 

که دوستت دارم....

 

اما تو

 

غریبگی میکنی از آنچه که باید بگویی

 

و من باز می گویم که

 

دوستت دارم.............

 

تو حرفی نمیزنی

 

باز نگاه میکنی

 

و باز.........................

 

باز........................

 

باز....................

 

من دوستت دارم........

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 10:56 توسط نفس|


آخرين مطالب
»
»
»
» شرط عشق
» نیا باران...
»
» یک تکه آسمان...
»
» باغ بی برگی
»
Design By : Pars Skin