صبر کن سهراب........ قایقت جا دارد ؟ من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم... چه نقاش ماهري است
فکر و خيال
وقتي که دانه دانه موهايت را سفيد مي کند . . .
پشت چراغ قرمز پسرکی با چشمان معصوم و دستانی کوچک گفت : چسب زخم نمی خواهید ؟ پنج تا ُ صد تومن آهی کشیدم و با خود گفتم : تمام چسب زخمهایت را هم که بخرم نه زخمهای من خوب می شود نه زخمهای تو ... پیش از آنی که عزادار محرم باشی سعی کن در حرم دوست تو محرم باشی خاک از حرمت شش گوشه او حرمت یافت گر شوی خاک رهش قبله عالم باشی منزلت نیست تو را بی مدد مهر حسین گرچه موسی شوی و عیسی مریم باشی گرچه نیکوست بر اندوه و غمش ناله زدن سعی کن زینت این روضه و پرچم باشی همره زمزم اشکی که تو را بخشیدند می توان محرم بیت لله اعظم باشی شادی هردو جهانت بخدا تامین است گر در این ماه عزا همسفر غم باشی صاحب بزم حسینند علی و زهرا نکند غافل از این محفل ماتم باشی به همان دست و سر و سینه مجروح قسم شرط عشق است بر این زخم تو مرحم باشی خوش بحال تو وفائی که خدا خواسته است همچنان کعبه عزادار محرم باشی نیا باران زمین جای قشنگی نیست من از جنس زمینم خوب میدانم که گل در عقد زنبور است و اما یک طرف سودای بلبل یک طرف خال لب پروانه را هم دوست میدارد من از جنس زمینم خوب میدانم که اینجا جمعه بازار است و دیدم عشق را در بسته های زرد و کوچک نسیه میدادند در اینجا قدر نشناسند مردم شعر حافظ را به فال کولیان اندازه میگیرند نیا باران زمین جای قشنگی نیست... کفشهایم که جفت می شوند دلم هوای رفتن می کند من کودکانه بیقرار تو می شوم بی آنکه فکر کنم چه کسی دلتنگ من خواهد شد... خدایا کودکان گل فروشت را می بینی ؟ مردان خانه به دوش دختران تن فروش مادران سیاه پوش پسران کلیه فروش زبانهای عشق فروش انسانهای آدم فروش همه را می بینی ؟! میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد... هر چه میروم...... نمیرسم ! گاه با خود فکر میکنم نکند من باشم کلاغ آخر قصه ها !! باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش باغ بی برگی خنده اش خونیست اشک آمیز گربه چشمش پرتو گرمی نمی تابد و به رویش برگ لبخندی نمی روید، باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟ کاش همیشه در کودکی میماندیم تا بجای دلهایمان سر زانوهایمان زخمی میشد... چون نوای دل هر مرغ غریب دل من می خواند خستگی های زمین را ُ که به دل می ماند چون صدایی که به عمرم نشنیده است دلم یا که در سوی دگر ُ جای دگر می خوانی می دانم آن صدایی که به نرمی نسیم و به سرمستی باد چون صدای پر گنجشکک ناز بر دلم می ماند می دانم ُ می دانم چون نگاهی که ندیده است کسی به تمامی همین عمر پر از حادثه ام چه پر از شور و نوا می ماند می دانم ُ می دانم ز چه نازیُ به چنان ُ مست و خراب آلودم که من وحشی نارام چه مسحور نگاهی ماندم... چه قسم نامه سختی به دو دستم زده است عهد فلک که زدیدار تو من ُخاک زمین می مانم می دانم ُ می دانم با صدایت نفسم را مشکن بغض صد ساله احساس مرا می خوانی می دانی ؟می دانم تو کجا حال دل چله نشینم دانی عاقبت ُ عیش شب مرده دلی می مانم می دانم ُ می دانم پس کجایند همه عشق و صداقت که خدا آخرش دست من و روح مرا برخواند. پس کجا واماندم ُ که خدایم به دگر بار سحر پاسخ بغض مرا ناخوانده است دست احساس تو شاید ُکه مرا بردارد می دانم ُ می دانم چشم های همگان را به نگاهت دیدم لیک آن لحظه خاموشی چشمان تو را ُ می نالم می دانی ُ می دانم شعر احساس مرا می داند لیک آن نغمه زیبای تو بس می دانی ُ می دانم... بر ساحت خاک رد پایش گم شد
در هاله ای از عطش ُ صدایش گم شد وقتی به هم آغوشی مین ها می رفت پرپر شد و عاشقانه هایش گم شد خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم. خسته شدم بس که از سرما لرزیدم... بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد... خسته شدم بس که تنها دویدم... اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن... می خواهم با تو گریه کنم ... خسته شدم بس که... تنها گریه کردم... می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم... خسته شدم بس که تنها ایستادم کوله بارت بر بند ، شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم بشناسیم خدا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم ، میشود آسان رفت میشود کاری کرد که رضا باشد او . ای سبک بال در دعای سحرت ، هرگز از یاد نبر ، من جا مانده بسی محتاجم . . . گل و کادو نمی خواهم دیگر برایم می خواهم انار دانه کنی حرف بزنی قصه بگویی تا ماه طول بکشد بالش طول بکشد روی شانه و موهایم تمام نشود زودی دست ات از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا نبینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را... دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم... جلوتر نیا! خاکستر می شوی اینجا دلی را سوزانده اند... بی آشیانه را شوق ماندن نیست سنگ بر زمین ننداز من خود پریده ام... فریادها مرده اند سکوت جاریست تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است میگویند خدا تنهاست ما که خدا نیستیم چرا تنهاییم!!! پرواز پرندگان در آبی آسمان هر کجا چشمانم را کودکانه به دنبال می کشد و روحم در خواهش گنگ پریدن خوابهای شبانه ام را تفسیر می کند کسی چه می داند شاید دستهایم تقدیر بالهای پرواز است که هنوز چیزی از اوج به خاطر دارد... تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دم سازه صبوری های تو مادر منو به گریه میندازه مثل یک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم از اون لالاییات مادر بخون بازم توی گوشم برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی برای اشکهای من همیشه آستین بودی تو ای همیشه غم خوارم تو ای مطرح ترین یارم به نام نامی مادر همیشه دوستت دارم... روزی لقمان به پسرش گفت : امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. به میهمانی تو آمدم در خلوت ترین شب دنیا ، آنگاه که برایم آمیزه ای از مهر و محبت بودی آمدم تا با تو بمانم ، تا آخر دنیا ، تا زمانی که شعرها هستند و من وجود دارم . . . دلت شاد و لبت خندان بماند خداوندا ! اگر در کار تو چون و چرا کردم خطا کردم. و گر در ناامیدی ، تکیه جز بر کبریا کردم ، خطا کردم. اگر جز بر تو ، دل بستم به لذت های این دنیا ُ حلالم کن. وگر دل را به عشق نازنینان مبتلا کردم ، خطا کردم. اگر اسمی به جز اسم تو آمد بر زبانم ، من پشیمانم. و گر در نیک روزی ، غفلت از شکر و دعا کردم ، خطا کردم. اگر لغزیده گاهی ذره ای پایم ، ببخشایم . و گر از فرش زیرم اندکی پا را فرا کردم ، خطا کردم. من آن روزی که گفتم عشق را دیدم ، نفهمیدم که عشق اول و آخر تویی عشق آفرینا، من خطا کردم. من به تو مینگرم و تو در چشم من میخوانی که تو را میخواهم تو به من مینگری من در آن برکه ی آرام و زلال که به ناگه پر از چین و شکن میگردد و در اعماق سیاه چشمت دفتر عشق تو را میخوانم که مرا میخواهی بگمانم که سخن باید گفت من از سد سکوت میگذرم و اکنون باتو سخن میگویم که تو ای دشت گل یاس سپید که تو ای اشک گل باغ امید که تو ای چشمه نور به هلال همه شبهای سیاه که تو را میخواهم به سپیدی گلوی تو قسم که تو را میخواهم که تو را میخواهم......... و من فریاد میزنم در اعماق سکوت تو که دوستت دارم.... اما تو غریبگی میکنی از آنچه که باید بگویی و من باز می گویم که دوستت دارم............. تو حرفی نمیزنی باز نگاه میکنی و باز......................... باز........................ باز.................... من دوستت دارم........





پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم
وقتی که از دستش دادیم دنبال خاطراتش می گردیم
و همچنان تنها می مانیم!!


برایت عمرجاویدان بماند
خدارا میدهم سوگند برعشق
هرآن خواهی برایت آن بماند
بپایت ثروتی افزون بریزد
که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد
برایت زندگی آسان بماند
تمام فصل سالت عید باشد
چراغ خانه ات تابان بماند
| Design By : Pars Skin |



